ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

188

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

رفت كه بهشت را ببيند با ديده بدروازه آن اندازد ايزد تعالى باد عذاب برايشان گماشت تا ايشان را بگرفت و بر زمين زد تا جمله هلاك شدند و از آن قصر بهرى چند جايگاه مثبت است و اندرين قول ايزد تعالى ناطق است أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِي الْبِلادِ و ذات العماد بدان گفته است كه همه قصرها بعماد و ستونها از زمرد و پيروزه برداشته بود پس آن بهشت همچنان بماند و ناپديد شد و به عهد معاوية بن ابى سفيان عبد الله نامى را شترى گم شده بود ؛ و مىگرديد گفت ناگاه بدان بهشت رسيدم و خيره گشت اندر آن و خواست كه از آن حضرى بركند نتوانست از سختى كه بود پس قدرى آنجا حيله كرد و بكند و گفتا نيارم پيشتر رفتن كه ترسيدم كه گم گردم و نيز عقل رفته بود از نيكويى و چشم‌خيرگى همى كرد پس آن را پيش معاويه آورد و از اين خبر بگفت آن را نگاه كردند تباه شده بود هر چه جز زر و سيم و مشك بود از حال خود بگشته بود برايش بگداختند چند اندكى زر بجاى ماند معاويه كعب الاحبار را بخواند و از حديث آدم باز پرسيد كعب گفت هرگز هيچ آدمى آنجا نرسد مگر شتربانى سرخ موى و پس نياييد هرگز پس عبد الله را بياوردند همچنان بود و نيز گويند خود آنجا نشسته بود . كعب الاحبار گفت تواند بود كه اين مرد باشد در آن جايگاه رسد يا خود رسيده باشد . معاويه شگفت ماند . پس سپاهى با اين عبد الله را بفرستاد بدان جايگاه رفتند و هيچ اثرى نيافتند و پيش از هلاك شدن عاديان قربان فرستاده بودند از بهر مكه از بهر قحطى كه خداى تعالى بر ايشان گماشته بود و لقمان بن عاد از اين سه‌گانه بود لقمان بن لقيم نيز روايتست و او يهود مؤمن بود و از خداى تعالى عمر خواست چندان كه هفت كركس را پس آواز آمد كه هم بيايد مردن . و حاجتش روا گشت و كركس پانصد سال بماند و اين است صاحب لبد و ذكرش گفته شده است و پسر شداد مرثد مؤمن بود بهود عليه السلام و عمر يهود صد و پنجاه سال بود و صالح بعد هود گويد صد و پنجاه سال